محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2956

تاريخ الطبرى ( فارسي )

فرستاد كه كوزه اى بياورد كه دستمالى بر آن بود و جامى نيز با آن آورده بود كه آب در آن ريخت و به مسلم داد و همين كه مىخواست از آن بنوشد جام پر از خون مىشد و چون بار سوم جام را پر كرد و خواست بنوشد دو دندانش در آن افتاد و گفت : « حمد خداى اگر جزو روزى مقرر من بود از آن نوشيده بودم . » گويد : آنگاه مسلم بن عقيل را پيش ابن زياد بردند كه سلام امارت به دو نگفت . مرد محافظ گفت : « چرا به امير سلام نمىگويى ؟ » گفت : « اگر آهنگ كشتن من دارد چرا سلامش گويم و اگر آهنگ كشتن من ندارد به جان خودم كه سلام بسيار من به او خواهم گفت . » ابن زياد به او گفت : « به جان خودم كه كشته مىشوى . » گفت : « همينطور ؟ » گفت : « بله » گفت : « پس بگذار با يكى از مردم قومم وصيت كنم . » گويد : آنگاه به همنشينان عبيد الله نگريست كه عمر بن سعد از آن جمله بود . به دو گفت : « اى عمر ميان من و تو خويشاوندىاى هست مرا به تو حاجتى هست و انجام حاجتم بر تو لازم است ، اين يك راز است . » گويد : اما عمر نخواست فرصت دهد كه آن را بگويد . اما عبيد الله به دو گفت : « از نگريستن در حاجت پسر عمويت دريغ مكن . » گويد : پس عمر برخاست و با مسلم به جايى نشست كه ابن زياد او را مىنگريست . مسلم به دو گفت : « مرا در كوفه قرضى هست كه از وقتى آمده‌ام گرفته‌ام ، هفتصد درم است از جانب من ادا كن . از ابن زياد بخواه كه جثهء مرا به تو ببخشد و آن را به گور كن . كس پيش حسين فرست و او را بازگردان كه من به او نوشته‌ام و خبر داده‌ام كه مردم با ويند و يقين دارم كه حركت كرده است . » عمر به ابن زياد گفت : « مىدانى به من چه مىگويد ؟ چنان و چنين